این دیگه چیه که میگه؟!!از هر کی هم میپرسم نمیدونه چیه![]()
هر کی هر اطلاعی داره منو راهنمایی کنه،واز سردرگمی دربیاره،آخه میدونین که نظر دادن تو وبلاگ دوستان از نون شب واجبتره![]()
بابایی روزتون مبارک![]()
(حالا اینجا رو که نمیخونن ولی خب ما تبریکمونو گفتیم کادومونم دادیم
)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آپ وبلاگ سختترین کار دنیاس!![]()
![]()
![]()
روزهاي شيريني که ميخواستم اگه ميشد،نه يکبار که بيشتر ،باز تجربه اش کنم!
فکرشو که ميکنم، ميبينم کنکور براي من چيزي فراتر از يک آزمون بود...ازش خيلي درس گرفتم... خيلي چيزا بهم ياد داد که تو زندگي ازشون استفاده کنم...
کنکور بهم ثابت کرد که خواستن توانستن است...
توي کنکور شيريني داشتن يه هدف وتلاش براي رسيدن اونو تجربه کردم...
توي درس خوندن وکنکوراي آزمايشي بود که به ارزش ثانيه ها تو زندگي پي بردم...
اينکه هر لحظه عمر که بگذره گذشته، پس بايد ازش استفاده کرد تا به قول دکترشريعتي هنگام مرگ بر لحظه اي که براي زيستن گذشته حسرت نخوريم...
سال سختي بود...ولي توي سال پيش دانشگاهي به اين رسيدم، که شرايط سخت هم ميتونه زيبا باشه ميتونه طوري باشه که دلت براي اون سختيها هم تنگ بشه...چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد...
برنامه ريزي...مديريت زمان...چيزايي که بيشتر به نظر مياد شبيه شعار هستن تا حرفهايي که بشه بهشون عمل کرد.
ولي نه!يه آزمون چهار ساعته بيشتر از يک سال زندگي منو مديريت کرد،بهم برنامه ریزی رو یاد داد...
توي اون يه سال بود که فهميدم دعاي خير پدر،مادر خيلي کارا ميتونه بکنه...
يکي دوماه آخر تعطيل بوديم،از صبح تا شب درس،خسته کننده بود
روز قبل کنکور همه بچه هاي کلاس با مدير وکادر مدرسه رفتيم امامزاده
شب خيلي قشنگي بود
يادمه بچه ها يه هفته مونده بود به کنکور از استرس خواب نميرفتن قرص خواب آور ميخوردن!!
ساعت شش صبح ساعتم زنگ زد. ديدم نه!خيلي خوابم مياد
سرجلسه هم همه چيز طبق برنامه وخوب پيش رفت...مامانم منو رسونده بودو رفته بود خونه مامانبزرگم،مادر، دختر نشسته بودن ،تمام مدتی که من سرجلسه بودم قران ودعا خونده بودن
عصر آزمون زبان داشتم،هي گفتم برم، نرم
چند روز قبلش با خاله محل حوزه ها رو تو برگه ای که همراه کارت جلسه داده بودن پيدا کرده بوديم،ولی مثلی که حوزه زبانو اشتباه کرده بودیم
رسوندنم دبيرستان زينبيه که فکر ميکرديم حوزه اونجاس!!هر چی با مراقبا دنبال شماره صندلیم گشتیم نبود
خلاصه هر چی ما گفتیم بابا مهم نیست! کنکور زبان نمیدم
به زور! منو سوار یه ماشین کردن بردن دم حوزه خودم(دبیرستان کیخسروی)
سر جلسه که نشستم دیگه حیفم اومد یه خرده سوالا رو زدم،یه خرده هم مدل داوطلب نماها!!تو دفترچه ام نقاشی کشیدم
کیک وساندیسمو خوردم! ولی کار خیر هم میکردم،هر کس پاک کنی، مدادی، چیزی میخواست بهش میدادم!
خسته که شدم به مراقبا گفتم میخوام برم!
گفت نه
نمیشه، باید تا پایان وقت بشینی یا باید رضایت نامه بدی، هم خودت هم والدینت!
جلسه رو به هم ریخته بودم!!شماره خونه مامانبزرگمو بهشون دادم،زنگ زده بودن که بیان دنبال دخترتون دبیرستان کیخسروی!!
بیچاره ها مونده بودن که ما که اینو بردیم دبیرستان زینبیه!!چرا حالا از کیخسروی زنگ زدن بیان دنبالش!!!
(![]()
)
دایی کوچیکیمو وداداشم اومدن،خلاصه از جلسه که اومدم بیرون یه ربع مونده بود تموم بشه! مراقبا میخواستن بگیرن منو یه بزنن ![]()
دوازده مرداد نتیجه ها اومد...شب خونه خالم بودیم...یکی از دوستام نتیجه رو برام دیدوزنگ زد گفت...فیلم هندی شده بود!!
مامانبزرگم ومامانم اشک (همون که میگن از شوقه!)بقیه همه ابراز احساسات شدید...خودمم تو بغل داییم گریه کردم(بی جنبه!!حالا انگار آپولو هوا کرده!!
)
چند روز بعدش از صدا سیمای یزد زنگ زدن میخوایم بیایم مصاحبه!!!
هر چی گفتیم آقا بی خیال مصاحبوون چه مره!!
فایده نداشت!
یه گروه اومدن خونمون که تهیه کننده اش کچل شد از بس دوباره گرفتن!!
یه برنامه رادیویی زنده هم من رفتم صدا سیما که اونو خودم مجریشو کچل کردم!!![]()
هی ازش میپرسیدم شما چه جوری اومدی تو کار اجرا !
پارتی داشتی؟!! منم میخوام بیام چی کار کنم![]()
حالا چه قدر هم سوالای مفید میپرسیدن،مجری برنامه رادیوییه یه پسر جوون بود(وااای
...نه بابا!! مامانم اتاق فرمان نشسته بود داشت میدیدمون!!
) ![]()
هر سوال برا خودشم پیش میومد،همین جور میپرسید.دیگه دقت نمیکرد الان رو آنتن هستن، نیستن..
وسط اینکه داره میپرسه در صدهای کنکورت چند بوده وچه برنامه ای داشتی و...برگشته میگه اون وقت خانوم دشتی شما چرا لهجه یزدی ندارین!!!
بعدبرنامه بهش گفتم شما میتونستی این سوالتو اگه خیلی واجب بود !!شخصی از خودم بپرسی!!
مدرسه که هیچ!! آموزش وپرورش استان یه مراسمی گرفتن مثلا تقدیر!جایزه ولوح منو مهندس کلانتری استاندار داد..
شش تا هم انتخاب رشته کردم...پزشکی دانشگاه تهران،شهید بهشتی ایران،اصفهان،یزد،شیراز
اگه بخوام بگم،همین جور باید بگم...همش برام خاطره اس...
حالا که سه سال از اون روزا میگذره دلم برای لحظه لحظه اش تنگ میشه...مرور دفترچه خاطراتم هنوز هم منو به وجد میاره...
هیچی نیستم،ادعایی هم ندارم،ولی هرچی که بود لطف خدا بود،خیلی بیشتر از لیاقتم بهم عنایت کرد...نگاه به من نکرد وخدایی خودشو کرد ...بعد از خدا هم همه زندگیمو مدیون پدر مادرمم...به قدری زحمتمو کشیدن که تا عمر هم خدمتشونو بکنم ذره ایش جبران نمیشه...(مدیون خیلی هام...داداش مسعودم چه قدر صبحهای آزمون مظلومانه بیدار میشد،منو میرسوند سر جلسه ونمیگفت یه روز جمعه اس میخوام بخوابم!(تازه گواهینامه هم نداشت
)چه قدر مامانبزرگم برام دعا میکرد،داییهای شوخ طبعم چه قدر سر به سرم میذاشتن و بهم انرژی میدادن ...خاله که دیگه هیچی (هی وسط درس زنگ میزد وقت منو میگرفت![]()
)تازه بیست روز مونده به کنکورمن، تولد یه سالگی بچشو گرفت
نگفت دختر خواهرش نمیتونه بره!من تا تولد صدوبیست سالگی امید هم اگه برما جای این اولیو نمیگیره که نرفتم!
خدایا بابت خیلی چیزا ممنونتم...
(برای دوستانی هم که این روزاکنکور دارن آرزوی موفقیت دارم
)
یا علی...
و اگر این گونه نیست،تنهاییت کوتاه باشد...و پس از تنهاییت نفرت از کسی نیابی...
آرزومندم که این گونه پیش نیاید....
اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی ...
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ؛
از جمله دوستان بد و ناپایدار ....
برخی نادوست و برخی دوستدار ...
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد،چون زندگی بدین گونه است...
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی....
نه کم و نه زیاد ... درست به اندازه ... ؛ تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند ؛
که دست کم یکی از آنها اعتراضشان به حق باشد ...
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزومندم مفید باشی ؛ نه خیلی غیر ضروری ...
تا در لحظات سخت،وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است ؛
همین مفید بودن، کافی باشد تا تو را سر پا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ؛
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ... چون این کار ساده ای است ؛
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند ...
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی .
و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل،رسیده نشوی ...
و اگر رسیده ای،به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی ...
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد .
امیدوارم سگی را نوازش کنی ؛ به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی،وقتی که آوای سحر گاهی اش را سر میدهد ...
چرا که به این طریق،احساس زیبایی خواهی یافت ...به رایگان ...
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ،هرچند خرد بوده باشد ...
و با روییدنش همراه شوی ؛ تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد .
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ؛ زیرا در عمل به آن نیازمندی ...
و سالی یک بار پولت را جلویت بگذاری و بگویی " این مال من است " ؛
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ؛ اگر مرد باشی ؛ آرزومندم زن خوبی داشته باشی ...
و اگر زنی ؛ شوهر خوبی داشته باشی ؛
که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان ؛
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ؛ دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم ...
ویکتور هوگو
این مطلب رو همکلاسی عزیزم مهرنوش در پیج خاله کامنت گذاشته بود،با اجازه هر دوشون اینجا گذاشتمش.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
