تبليغاتX
تو که مست نی ای،طعنه مزن مستان را...
شاید مدتی نیامدم...

گفتم بی خداحافظی نرفته باشم...

روزهاتون بهاری،دلهاتون سرشار از طراوت بهار و زندگیتان همیشه سبز

یا علی...

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
جشن دیروز!!!

قصدی نداشتم که در مورد جشن علوم پایه مون بنویسم،چون شاید چیزایی تکراری باید میگفتم ،که خیلی خوب بود...خیلی خوش گذشت...عالی بود...جاتون خالی...

ولی خب دیدم که حداقل توی دفترچه خاطرات مجازیم، برای بعدها میمونه..پس مینویسم

خب حالا در مورد مراسم...خیلی خوب بود...خیلی خوش گذشت...عالی بود... جاتون خالی 

همه قسمتهای مراسم روش خیلی کار شده بود،واقعا بچه ها زحمت کشیده بودن... یه گروه موسیقی از دوره خودمون...یه گروه موسیقی سنتی هم که از بیرون دعوت شده بودن...

آهنگهایی که بچه های خودمون زدن وخوندن یه چیزش جالب بود،یه آهنگ هم خارجکی خوندن

اسم آهنگشم رز یه چیزی!!شایدم یه چیزی رز!! از گروه یه چیزی وست!!

ماخو نفهمیدم،میدونم که دوتاردیف جلو وپشت مام کسی نفهمید!!ماهمین خوننده ها خودون مپسندم،ای یچونا را خشون نی!

طراحی مسابقه ومخصوصا خلاقیت کسایی که توش شرکت کردن هم عالی بود!یه عالمه از سوالهای طنزی که میپرسیدن ومراحل اجراییش خندیدیم نحوه انتخاب گروههاش هم یه کم استرس زا بود!!!همیشه یه دختر وپسر باهم،هم گروهی میشدن وچند مرحله اجرا میشد،ولی خب داوطلبی میرفتن بالا...

این دفعه برنامه کامپوتری بودکه اسم ۱۶۰ تامونو توش بودو رندم انتخاب میشد! اصلا حس خوبی از شرکت تو مسابقه نداشتم که خدارو شکربه خیر گذشت فاطی دوستم اسمش در اومد،رفت شرکت کرد،کلی هم بهش خندیدیم!! 

فقط یه قسمت مسابقه با اعتراض شدید خانمها روبه رو شد

از تئاتر که هرچی بگم کم گفتم...واقعا تحسین برانگیز...هیچ قسمتی به اندازه تئاترطرفدار نداشت،تموم شد تا چند دقیقه همه سالن تشویق میکردن...

بازیگراش که همه از پسرای کلاس بودن،نمایشنامه اش هم باز یکی از پسرا نوشته بودوسیاسی هم بود!!یعنی جون به جون این دانشجوهای دانشگاه تهران بکننا از سیاسی بازی دست برنمیدارن!!

وسط برنامه ها هم که یه دفعه کنترل سالن از دست میرفت مخصوصا قسمت آقایون...واون وقتهایی بود که هیجان بازی پرسپولیس،سپاهان به اوج میرسید!!دیگه گل زدنهاش که هیچی!!

من هنوزم برام سواله اینا از کجا اخبارو میگرفتن!

به نفرات برتر امتحان علوم پایه هم جایزه ولوح دادن

کلیپ عکس مراسم های قبل رو هم نشون دادن...

یه صندلی داغ هم داشت که دوتای از بچه ها رو بردن که یکی نماینده فعلی، یکی هم نماینده سابق ورودی بود...با اینکه سوالهای جدی پرسیده میشد ما خیلی خندیدیم،بیشتر به خاطر دوتا مجریش که یکی اهوازی بود،یکی آملی...فیلم بودن 

اصل برنامه هم که دیگه مشخصه کدوم قسمتش بوده ولی اوا !! زشته خب آدم هی از خوراکیها بگه!!

فقط یه تیکه اشو بگم،سه تا کیک بزرگ سفارش داده بودن! برای بریدنش هم اولین زوج ورودیمون رفتن که همون سال اول ازدواج کردن!!(پسره رتبه دو!! کنکورمون بود،!!کرمانیه ،دختره هم خیلی خانومه)

یه عکس یادگاری هم همه رفتیم بالا گرفتیم 

  آهان یه چیز دیگه اش که همه چیز یه طرف این هم یه طرف  اینکه بر خلاف برنامه های قبلی، این جشنه ورودی نداشت!! هر کس هم هر چندتا مهمون خواسته بود آورده بود!!هی تبلیغشو تو وبلاگم گذاشتم، گفتم پاشین بیاین! نیومدین ضرر کردین!!

جای همگی خالی بود

یا علی...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
از اون جمعه تا این جمعه!!
يه هفته خيلي شلوغ پلوغ!!ولي متنوع،پراز برنامه هاي خوب وپرخاطره...
اون جمعه! که يزد بودم و با سمپاديها رفتيم کوه،از دوستان وبلاگی،خاتون خانوم وآقای دانشجو هم تشريف داشتن(خدا زیاد کنه این ارشمیدوس وعینکی رو!!) ودر معيت دوستان، خيلي خوش گذشت...
بعدش که اومدم تهران،داداش مسعودم زودتر از من اومده بود، تهران گردي وديدار فاميلا...
ديگه منم رفتم خونه مامانبزرگم... فرداش با دختر عموم و يکي از دختر عمه هام رفتيم در بند...
عالي بود...خيلي خوش گذشت ... 4تايي يه عالمه خنديدم
يه عالمه تر هم خورديم!مسعود همچين اونجا پياده شد!!تقصير  خودش بود ميخواست با سه تا دختر پانشه بياد دربند!!
شبش هم رفتيم خونه عمه مژگانم.. اونجا هم چيزي به صبح نمونده بود که خوابيديم!! این جور شبها کم پیش میومدگفتیم حیفه زود بخوابیم...
یه روزهم که خان داداش با پسر عمه ام اينا رفته بودن، ورزشگاه آزادي، فوتبال پرسپوليس صبا باطري ببينن(تبریکات صمیمانه از بابت برد تیم محبوب همگیمون: پرسپولیس)اون روز منو کلي علاف(شايدم الاف!!)کرد
تا رفتيم خونه داييم...
ديروز هم که رفتيم کاشان...
واقعا خوش گذشت... يه جمع صميمي...يه دنيا خاطره شد...(حضور هپی جان هم مزید علت بودبر اینکه خیلی بیشتر بهمون خوش بگذره)

علاوه بر ديدن مراسم گلابگيري قمصر کاشان،خانه بروجرديها وخانه طباطبائيها هم بردنمون...برگشتنا رفتيم مسجد جمکران...
باز مثل هميشه به خاطر تراکم برنامه چندتا کنسل شد
از جمله اينکه معاونت فرهنگي دانشگاه يه جشني برگزار کرده بود،(چند وقت یه بار معلوم نیست مسئولین از کدوم دنده بلند میشن که هوس میکنن برای شاد سازی روحیه دانشجوها جشن بگیرن!!ولی خب نباید بی انصافی کرد، دستشون درد نکنه زحمت  میکشن!)
ما که نشد بريم ولي مثل اینکه خيلي خوب بوده!با اجراي حسين رفيعي...

حميد ماهي صفت(مستر بين) هم اومده بوده بچه ها گفتن چندتا لطيفه هم در مورد يزديها گفته..
خيلي مي خواستم برم نشد ديگه
يکي ديگه از برنامه ها هم اينکه،امروز دوستان سمپادي مقيم تهران رفتن درکه
اينجا رو اصلش که بايد با مسعود بريم دنبال درست کردن گوشي ولي خيلي هم مشتاق رفتن نبودم
يه اتفاق جالبي که ديروز افتاد و واز رخدادش خيلي خرسند شديم!!اينکه گوشيم افتاد تو آب وداغون شد!!
از همون موقع خاموش شد وتا اين لحظه هنوز روشن نشده!!
براي سلامتيش دعا کنيد
تازه عکسهاي تو گوشيم که دیروزگرفتمو ميخواستم بذارم تو وبلاگم که نشد...عکسهايي هم که با دوربين مسعود گرفتم که کابلشو آقا نيووردن که بريزم رو لپ تاپم...
حالا عيب نداره،عوضش از ديروز گوشيهاي مختلفو تجربه کردم!!چند تا نوکيا ،سوني اريکسون... ولي خب من ارادت خاصي به سامسونگ دارم
الانم اگه گوشيم درست نشه، مسعود گوشيشو ميده من وميره يزد...دیگه بقیه اشو من نمیدونمکه وقتی میره یزد گوشی نداره واینا!! 
این چند روز هم اجبارا بايد نوکيا دستم باشه!!خوبه که داداشم نمياد اينجا رو بخونه وگرنه عمرا گوشيشو ميداد
خب ديگه اينم از اين يه هفته ما...امروز داداش مسعود، پايتخت رو به مقصد يزد ترک ميکنه...وخاطره اين چند روزو با يه عالم دلتنگي ميذاره پبش من وميره... 
خدايا به خاطر همه اتفاقهاي خوب اين چند روز،خوش گذشتن هاش ،خنديدن هاي از ته دلش و...ازت ممنونم
(راستي فردا جشن علوم پايه امونه...مفصل ترين جشن ومراسمي که توي اين سه سال برگزار کردیم...تنوع برنامه ها،حضور اساتيد،پذيرايي...کارتون نباشه،شام هم هست)
يا علي...


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
    به تکرار طراوت باران بهاری،لحظه لحظه هایتان سبز وبا نشاط

امروز تهران یه بارون فوق العاده اومد!!خیلی فرح بخش بود..جای همگی زیر بارون خیس شدیم ولذت بردیم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
                                         " سفید پوشان آسمانی..."


چشم‏های مهربان و خسته‏ات بر کدام افق زرّین دوخته شده که معنای خستگی و خواب را از قاموس خود محو کرده است؟
 دست‏های پر تلاش تو، به بهانه چه پاداشی به کار آمده که چنین خستگی‏ناپذیر و پر توان در تاب و تب کار است؟
 قلب مهربانت از سرچشمه کدام یقین، سیراب شده که دل را به رضایت الهی سپردی؟
 تو اهل کدام دیاری که این‏گونه مهربان، پر تلاش، کم توقع و صبور به یاری بنی‏آدم همّت بسته‏ای و از این یاری زلال، سیراب نمی‏شوی؟
راستی کدام پاداش می‏تواند بهای یک شب بیداری و مراقبت تو را بپردازد؟ 
کدام مزد، با یک روز تلاش بی انتها و صمیمانه تو برابری می‏کند؟
 ای آسمانی، براستی تنها خداست که می‏تواند پاداشی درخور به تو عطا کند.
 پس تو را بشارت باد بر رحمت خداوندی و باران غفران بی‏کرانش...
دل به اجابت او بسپار که نیکوکاران را سخت دوست می‏دارد.

دعای همه دردمندان بدرقه راهت... دلت همواره گرم و دستت همیشه پر تلاش، ای پرستار خوبی‏ها...


میلاد حضرت زینب وروز پرستار پیشاپیش، گرامی باد...

مامان جون،عمه عفت وزندایی منیر روزتون مبارک...


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گلها

 هدیه میبخشید،به حرمت آن پاکیش،آرزو کردم برایت

 خوب بودن و خوب ماندن را...


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 توسط محبوب

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوب رویان این کار کم تر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شبروست او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز بوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

گفتا خموش«حافظ»کاین غصه هم سرآید...

دیشب که با چند تا از دوستان میومدیم یزد،به نیت همه فال گرفتیم...حافظ برای منم این شعرشو گفت...

چند ساله میام و میرم ولی دیشب متفاوت از همه اون دفعه هایی بود که اومدم ورفتم...یه شب به یاد موندنی برای همیشه...

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
هه هه!!من اول شدم!!تو آپ در زمينه اين چندروز گذشته... 
خانومهای عزيز، خاتون وارشميدوس ميتونن بر سر مقام دوم وسوم با هم رقابت کنن حالا من خلاصه ميگم شماهاهم حرف داشته باشين بزنين!
اين چند روز در معيت دوستان عزيز وخوبم سميرا، خاتون وارشميدوس بودم
خيلي خوش گذشت...
دوستاي شهيد بهشتي رو هم سعادتي شد زيارت کرديم...
5شنبه عصر،پارک ملت...شبش، خونه خاتون اينا...جمعه صبح، همايش...امروز نمايشگاه بين المللي کتاب وخداحافظي...
 خيلي از ديدنتون،خوشحال شدم...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
اون  خاله خانوم که توي قسمت پيوندها نوشتم، آدرس پیج خالمه توي سايت 360
حتما بريد وسر بزنين...بلاگ هم داره! فقط سيستم نظر دادنش يه کم پيچيده اس!!يعني بايد حتما توي 360 پيج داشته باشيد تا بتونيد نظر بديد
حالاعيب نداره شماها سر بزنيد بي نظر هم قبوله
زود زود هم آپ ميکنه!!
يعني کلا اعتماد به نفسش بالاست!!من که دختر خواهرشم 6 ماه يه بارم به وبلاگش سر نميزنم بعد اون سه روز يه بارآپ ميکنه!!
ولي خب از اين به بعد، منم ديگه مرتب ميرم وچون پيج هم دارم نظرم ميدم

خاله یادت باشه شماره حساب بدم!هزینه تبلیغ وبلاگتو در محبوبانه سریع واریز کنی!
از وبلاگ واينا گفتم يه مژده بدم (البته بيشتر به خودم)
تا چند وقته ديگه عمه مژگانم هم به جمعمون اضافه ميشه واز حضورش بهره مند ميشيم ...ايشون هم يه فردي هستن در مايه هاي خاله!!
تازه يه چيز دیگه!!!
امشب هي داشتم از وبلاگم واينا براي مامانم تعريف ميکردم وميگفتم هر کس چي نوشته ومن چي جواب دادم واينا...برگشت گفت ياد منم بده بيام وبلاگت نظر بدم!!!
قیافه من بعد ازشنیدن این حرف دیدنی بود!!

اوخ اوخ چه شود!!

 حالا که آموزشو موکول کردم به دفعه بعد که اومدم يزد، اون موقع هم يه جور ديگه ميپيچونم!! ديگه چاره اي نيست
لطفا از اقوام کساني که اينجا سر ميزنن، در مورد این موضوع به مامان، دهن لقي نکنن!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
امروز بعد از مدتها رفتم سراغ ارگم...چند ماه میشد که یادی ازش نکرده بودم...همه چیز یادم رفته بود...حتی آهنگ "گل سنگم" که راحت و روان و بدون نگاه به نت میزدم...

امروزم که یادش افتادم به خاطر جمعه بودکه رفته بودیم دره گاهان...یه اکیپ بودن سنتور آورده بودن...خیلی قشنگ میزد...

سرپرست نذاشت وایسیم گوش کنیم!حالا راست که میگفت! طرف اومده تو دل طبیعت واسه خودش بزنه شونصد نفر دورش وایسن به به و چه چه کنن!

مامانم همیشه دوست داشت، من یا مسعود سنتور یاد بگیریم...

پسر عمه های خودش همه بلدن سنتور بزنن، خیلی هم قشنگ وحرفه ای... هر وقت تهران میریم خونه عمه مامانم یا میبینه یکی سنتور میزنه، داغ دلش تازه میشه ومیگه شماها نرقتین اونی که من میخواستم یاد بگیرین...

همش از کمبود وقته...همه دلیلش اینه که درس باید در اولویت کارام باشه !! وگرنه هم، انرژیشو دارم هم علاقه اشو، هم ذوق سر در آوردن از همه چیز...

حالا حالاها که نه ولی نمیذارم  آرزوی مامانم به دلش بمونه...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
يه چند روزي تعطيليم که ما از اين فرصت استفاده کرديم واومديم يزد، ولي ميگن مثل اينکه اين تعطيليا فرجه يه امتحانيه!!!
چهارشنبه يه امتحان مخلوط داريم!!!نه درسها آسونه وکم!!ميگن بياين چندتا چندتا باهم امتحان بدين!!
پاتولوژي،سميولوژي ،فارماکولوژِي و..(زياد به ريز قضيه وارد نشيد همش در ارتباط با بيماري ومعاينه و درمان ودارو وايناس!!)
ما که اين چندروز،اگه خونده باشيم تفنني بوده!!ولي خب قصد  داريم از فردا جدي بخونيم!!
يکي دو روز اول که اومدم یزد،استراحت مطلق بودم!!
چهارشنبه شب رفتم پاتوق سمپاد...هميشه به خاطر جمع صميمي بچه ها ميرفتم ولي اين بار اختصاصا به خاطر يه نفر رفتم،وشرايط اونجا هم اينو ثابت کرد...
پنجشنبه صبح هم رفتم يکي از دوستامو ديدم...شايد يه ديدار متفاوت که هميشه در خاطرم خواهد ماند...پنج ارديبهشت سال هشتاد وهفت...
دیروز عصر، يه عقد کنان داشتيم... نسبتمون،تو همون مايه های پسر خاله دسته ديزي بود ولي رفتيم(داماد ميشد نوه عموي بابام که نوه دايي مامانمم ميشه!!)
خيلي خوش گذشت... عالي!!
کلا اين فاميلامون که کم هم باهاشون رابطه داريم( در حد همين موقع هاي عروسي واينا)خيلي طايفه سرزنده ،شاداب،شوخ وبذله گويي هستن...
هم مهمونياشون خوبه هم عروسياشون(اين يکي که عقد کنون بود ولي خيلي مفصل بود!)
امروز صبح هم براي اولين باربا گروه کوهنوردي سمپاد رفتيم کوه...
ديگه اين يکي که آخرش بود!! با داداش مسعودم با هم رفتيم ...قطعا يکي از دلايل خوبيش همين بود..
اينقدريه موقع هاييش ميخنديدم که نفسم بالا نمي اومد!
اين چند روزتراکم برنامه زياد بود! اجبارا يکي دوتاش کنسل شد مثلا قرار بود ديروز زنداييم شولي درست کنه ولي ديگه افتاد يه روز ديگه...من شولي ميخوام
خيلي موقع ها بيشتر از ديگران،از لحظه ها لذت ميبرم... هيچ وقت براي خوش بودن،منتظر فرصت هاي استثنايي نيستم...همين لحظه هاي ساده وزودگذر،ولي بينهايت با ارزش،براي با نشاط زندگي کردن کافيه ...
خنديدن خيلي ساده اس...هميشه سرزنده وشاداب بودن ساده تر از اونيه که دنبال بهونه اي براش باشيم ...فقط خودمون بايد بخوايم...همين
چه قدر خدا رو شکر ميکنم که تو اين سن،با تجربه بهم ثابت کرده اگه به دنيا بخندي،به روت ميخنده...اگه زندگي رو سخت نگيري،برات سخت نميگيره...

 خدايا ممنونتم،بابت همه چيز ممنونتم...ميدونم يعني مطمئنم،من بنده خوبي براي تو نيستم ولي تو،براي من بهترين خدايي...
خب ديگه محبوب خانوم هرچي اين چند روز يللي،تللي کردي ديگه بسه!!از فردا صبح بايد بشيني مثل...بخوني(هيچ وقت اين جمله رو استفاده نميکنم الانم همين جوري گفتم)
يعني اينقدر از درس خوندنم لذت ميبرم، اينقدر درسم ورشته ام برام جالبه که هيچ وقت حاضر نيستم ازاون جمله براي استفاده کنم... بهتره به جاش بگم،محبوب خانوم از فردا تمام سعيتو براي خوب درس خوندن ميکني...
روزهاتون بهاري وسبز
ياعلي


نوشته شده در تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
کاش آن سپیده دم که حرف تو را با خدا میگفتم، بودی وهمه را میشنیدی...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
همه دعوتن...

کجا؟!!!چی؟!!!کی؟!!!


جشن علوم پایه ورودی 84پزشکی دانشگاه تهران


مکان:میدان انقلاب،ضلع شمالی پردیس مرکزی،تالار ابن سینا
زمان:هفته اول کورس گوارش(روز وساعت دقیق بسته به ساعات کلاسها وبیمارستان متعاقبا اعلام خواهد شد)
اگه پیشنهاد خاصی در مورد کل مراسم دارید به مسئول امور فرهنگی دوره، آقای عبداللهی واگرپیشنهادخاصی در مورد گروه موسیقی دارید، خدمت آقای جعفری مراجعه کنید.
 جلسات مربوط به جشن رو هم تشریف بیارید ونظراتتونو بگید...
خب دیگه رسمی بسه!!خودمونی خشتره!!!
این سنت دیرینه برگزاری جشن علوم پایه توسط همه ورودیها، سنت ایست بسیار زیبا...با تجربه ای که هست از جشن های دفعات قبل که بچه های کلاس برگزار کردن، پیش بینی میشود این یکی هم مثل اونا عالی بشه!!
جشن شب یلدا،جشن روز معلم،مراسم های افطاری...
یکی از محاسن ورودی های دانشگامون،تعداد بالای دانشجوهاست. این مورد شاید در خیلی جاها از معایب باشه ولی در این مورد یه حسنه!!
چون توی 160 نفر راحت کارها تقسیم میشه وبه نحو احسن هم انجام میشه!!
گروه موسیقی،هم نوازنده ها، هم خواننده از بچه های خودمونن یه کیبرد،دوتا سه تار، یه دف،یه سنتور و یه پیانو.
گروه تئاتر(این گروه واقعا حیف شدن اومدن پزشکی باید میرفتن بازیگری یکی از دوستان یزدی هم بازی میکنن...بسی باعث افتخار!!)
گروه مسابقات وطنز که ایده هاشون همیشه تازه وبدیعه!

 ویه چند تا مجری هم دختر،هم پسر،که واقعا باعث شیرینی کل مراسم وقسمت مسابقه هستن...
قسمت آنتراک وپذیرایی هم که همیشه خوب بوده دیگه نیازی به گفتن نیست!!!
وبقیه ورودی که پایه برای تشویق و دست وخنده وتیکه و...
از الان منتظر اون روزم! چون میدونم خیلی خوش خواهد گذشت... خیلی
تشریف بیارید...خوشحال میشیم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط محبوب
آرشيو مطالب

آمار وبلاگ

تعداد بازدیدهای این وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان



Blog Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس