امروز تودانشکده يه همايش روانشناسي بود...
با سخنراني دکتر سيما فردوسي...
هنوز شروع نشده بود ،سالن پربود..هر دوطبقه اش...دور تا دور سالن هم همه وايساده بودن!!من که تا حالا براي هيچ مراسمي نديده بودم تالاردانشکده اينقدر شلوغ بشه...دکور متناسب با موضوع(حالا بعدا موضوعوشو ميگم
)البته اگه تا الان نفهميديد!!
يه آهنگ شاد شاد هم گذاشته بودن!! خلاصه هنوز همايش شروع نشده بود يه عالمه خوش گذشت!!
سر ساعت شروع شد با سرود ملي(اين قسمت همه مراسمها رو خيلي دوست دارم!!مخصوصا آخرش که بايد دست بزنيم
)
يه کليپ پخش شد،جمله هاي قشنگي داشت در بين مطلب مينويسم.
انتخاب درست همسفر،مهمترين گام در تضمين شادي وسرور سفر است...
ديگه فهميدين موضوع چي بود که؟!!![]()
جوانان وازدواج
(با سه محوريت ارتباط دختر وپسر،ملاکهاي همسر گزيني و روابط قبل از ازدواج)
خيلي قشنگ حرف زد ...عالي ...با همون طمانينه وهمون لبخند هميشگيش توي جعبه جادو! کلا جلسه مفرح،آموزنده ومفيدي بود...آخرش هم جلسه پرسش وپاسخ
چون فکر ميکنم شايد براي بقيه هم مفيد باشه،خلاصه اي از صحبتها رو ميذارم(البته کاملا بدون منظور،بدون قصد،بدون غرض،بدون...(کافيه ديگه نه؟!!)لطفا دوستان هم همين جور بخونن!
عشق بدون تباه کردن من،ما ميسازد...
از سن آمادگي ازدواج گفت،که حداقلش براي دخترا 21 وپسرها23 هست ولي به قول خودش حالا 19 سالگي هم يکي ازدواج کرد دنيا به هم نميريزه!
اختلاف سني مناسب:3تا 7 سال
هم کفو بودن:اولين مسئله اي که تاکيد کرد مسايل اعتقادي بود...ميگفت انديشه ديني مد نظره،تفکر ديني،نه صرفا نمازو روزه...
تحصيلات عاليه:تفاوت تحصيلات نبايد معنا دار باشه.آخر کار يه سوالي در اين زمينه مطرح شد که منم آخر کار ميگم.
شخصيت:دو تا تيپ A وBرو توضيح داد که دو سر طیف ویژگیهای شخصیتیه... خواستين برين یه جا بخونين ويژگيهاي اين دوتيپ چيه. کلا دوتا متضاده(طول میکشه بنویسم!!)
ولي ميگفت یکی از این تیپ باشه یکی اون تیپ ،نميونن زندگي کنن...ولی معمولا آدمها وسط این دوتا هستن...
خانواده:بر اهميتش تاکيد ميکرد. تفاوت آداب ورسوم، مخصوصا اگه از فرهنگها وشهرهاي مختلف باشن...
(يه موردشديد اينو من يه بار ديدم.. همشهري خودمون با يه شمالي ازدواج کرده بود بهم ميگفت،نميدوني ما حتي در ساده ترين مسايل هم با هم اختلاف داريم!! چيزايي که اصلا فکرشو هم نميشه کرد.. بعد خودش ميگفت که فقط به خاطر اينه که فرهنگهامون فرق ميکنه...
تعهد وصداقت،پنهان نکردن مسايل(مثالش يه بيماري...)
طبقه اجتماعي وفرهنگي
دو مورد هم که تاکيد کرد قبل از ازدواج در موردش به توافق برسن:
نحوه گذراندن اوقات فراغت مثلا يه روز جمعه(وقتي تفاوتها رو ميگفت معلوم ميشد چه قدر مهمه! واصلا روز تعطيلو خراب ميکنه مثلا يکي مي خواد تا يازده بخوابه، بعد هم تلويزيون ببينه، اون يکي مي خواد ساعت 5 صبح بره کوهنوردي!!
دوميش تعداد فرزندان!
موارد متعدد مثال زد از اختلاف در اين زمينه(اينم ما يه موردشو داريم پسر خودش يکيه يه عالمه!! بچه مي خواد دختره نه تا بچه هستن ميگه يه بچه بسه!!
حالا اينجا اين ضرب المثل مصداق پيدا ميکنه که خر بيار وباقالي بارکن!!
در مورد خواستگاري کلي از دخترا طرفداري کرد در مورد فلسفه خواستگاری پسر از دختر واینکه همیشه تاریخ،مرد مظهر نیاز بوده وزن مظهر ناز!!(از نتايجش اين بود که سالن ديگه از هيجان ودست و...غير قابل کنترل بود
)
از فرديت خود دست شستن،با چشم ديگري ديدن،با گوش ديگري شنيدن...معناي عشق اين است...
خب يه چند تا چيزو تيتر وار مينويسم:
1-توصيه به تحقيق در مورد فرد وشناخت در طي چند ماه
۲-تاکيد بر پنهاني نبودن رابطه قبل از ازدواج
۳-نهي عشق هاي آتشين وتاييدبر تدريجي بودن عشق
"پختگي عشق، با زمان به دست میاید..."
من اينجا اينو بگم که اين مورد بيشتر در مراجعه به روانپزشک هست نه روانشناس!!روانپزشک هست که افرادي رو که مشکل رواني دارن دارو درماني ميکنه!! روانشناس با يه مشاوره راهنمايي ميکنه،همین!!
چرا در مورد مسايل جسمی ميريم پيش دکتر!! چرا يه دستگاه که خراب ميشه ميبريم پيش اهل فنش، ولي در مورد مسايل روحي که نتيجه مستقيم ميذاره روي زندگيمون حاضر نميشيم بريم پيش يکي که خبره اس؟!! يکي که بيشتر از ما ميدونه، در اين زمينه مطالعه کرده...درسته پدر، مادر،دوست، معلم...همه کمک ميکنن ولي اهل فن که نيستن! تازه تصميم گيري نهايي با خودمونه مجبور که نيستيم هر چي روانشناس گفت عمل کنيم!اون فقط راهنمایی میکنه.
خب از موضوع دور شديم..
4-از خانواده ها غافل نشين رضايتشون خيلي مهمه!
5-این تصمیم که يه نشوني ببريم، بعد بگيم چند وقت ديگه که موقعيتمون خوب شد بر ميگردیم... پروسه جالبي نيست ...دختر مردمو که نميشه علاف کرد...ازدواج الکي که نيست(اینا عین جمله های خودش بود، من فقط نقل میکنم!!)
6-در مورد تغییر کردن میگفت:تغيير آدمها به سادگي نيست، روبنا رو ميشه در صورتي که فرد بخواد تغيير داد ولي زير بنا رو نه!! عصبانيت رو مثال زد..
واينکه مديريت خشم رو بايد ياد بگيره وتمرين کنه وگرنه به همين سادگي که خودمو تغيير ميدم، نيست...
7-علاقه رو بياريم زير چتر منطق
8-تفاهم در مورد شغل طرفين: مثالش هم پزشکي زد!! آنکال بودن وکشيک پزشکها!
9-يه واقعيتي هم در مورد جامعه گفت که جز تاسف خوردن کار ديگه اي نميشه کرد و اون اينکه تحقيقاتشون نشون داده، خانمها به همسرشون براي بالاتر بردن سطح تحصيلات کمک ميکنن وبه اون افتخار ميکنن ولي عکسش هميشه صادق نيست قطعا استثنا هم داره ولي کليش اينه...
10-در مورد تفاوت زن ومرد(مثالهاي اين قسمت خيلي با مزه و درعين حال واقعي بود!!جالب بود ميگفت اينا تفاوته، عيب هيچ کدوم که نيست که برن بر طرف کنن يا بشن مثل اون يکي!! يه سري ويژگيها رو دختر داره صرفا به خاطر دختر بودنش يه سري هم پسر داره،فقط بايد از این تفاوتها آگاهي داشته باشن...
مثلا مردها کل نگرن خانمها جز نگر...حالا مثالش:
خانومه صبح يه مبل از اين ور بر ميداره، ميذاره اون وراتاق.. توقع داره آقا که ظهر تشريف ميارن بگن، به به به به!!خيلي خونه تغيير کرده.. دستت درد نکنه..
حالا...مياد خونه... سلام ناهار چي داريم؟!!!
بيا ودرستش کن!!
تازه خانومه میبینه نفهمیده بهش ميگه که بابا دکور خونه رو تغيير دادم!! ميگه: راست ميگي مگه اینا قبلش اينجا نبود!!!
ويه چند تا مثال ديگه در مورد اينکه خانمها دوست دارن همسرشون چه حرفايي بهشون بزنه و اينا که ديگه به سنتون نميخوره![]()
توي کتابهاي روانشناسي همه اين تفاوتها هست ميتونين مطالعه کنين!!
بسه ديگه خيلي گفتم ولي خب يکي از اون سوالا رو هم بگم و دیگه بسه
آيا يه دانشجوي پزشکي بهتره با يه پزشک ازدواج کنه يا غير پزشکي؟
ميخواستم نظر خودمو بگم بعد گفتم حالا که چي؟!!جواب دکتر فردوسي رو ميگم:
تحقيقات فقط به تحصيلات عاليه اشاره داره نه رشته!
ولي بالا بودن هوش هيجاني مهمه(EMOTIONAL INTELIGENCE)
حالا توضیح انواع هوش:
هوش شناختي :گرفتن مطلب هنگام تدريس استاد يا مطالعه کتاب
هوش هيجاني :قدرت درک احساسات خود وديگران،يعني طرفين همديگرو درک کنن...قدرت همدلي،همفکري...اينجاست که ديگه تفاوت رشته اصلا مهم نخواهد بود...
خب ديگه واقعا بسه خيلي نوشتم و البته شما هم لطف کرديد خونديد![]()
اگه ازدواج کردين که عشقتون پايدارو سايه اتون برسر فرزندان مستدام...اگه در شرف ازدواج هستين،آگاهانه قدم بر دارين...براي آگاه بودن هم راههاي زيادي هست...مطالعه،مشورت وحتي اينترنت...
اگر هم هيچ کدوم اينا نيست که برين خوش باشين وزندگيتونو بکنين!!![]()
یا علی...
تا يادمه از کارهاي تحقيقاتي خوشم نمي اومده!!
تا اومديم دانشگاه...همه گفتن،ديگه اين رشته ات حسابي جاي کار داره... اصلا نه به خاطر علاقه که تا حدي از روي اجبار باید بری دنبال تحقیقات وپژوهش...نبايد به کتاب اکتفا کني...بايد دنبال علم روز دنيا باشي و...اما بازم زوری که نمیشد علاقه مند شد!!
ميديدم همه کار تحقيقاتي ميکنن،رو پروژه های پزشکی فعالیت میکنن ،مقاله مينويسن،ميرن اون ور ارائه ميدن ولي بازم...
تازه دوستام هم همه اهل این جور کارا ودنبالش...يه روزپيش اين استاد راهنما براي کار تحقيق... فرداش اون کارگاه آموزشي و...
بايد از يه جا شروع ميشد که شد...خيلي اتفاقي...
مرکز پژوهشهاي دانشگاه که فوق العاده به کارهاي علمي اهميت ميده و از هر نظر گروههاي تحقيقاتي توي دانشگاه وبيمارستانهاي وابسته به دانشگاه رو ساپورت ميکنه يه دوره گذاشته:
(Rapid research education)
يه فرصت عالي برای یادگیری روش تحقیق ومقاله نویسی...
در حین آموزش هم گروهها روی موضوعات تحقیقاتی به کمک اساتید راهنما کار میکنن تا نتیجه رو به صورت مقاله ارائه بدن...
حالا من اصلا از يه همچين طرحي خبر هم نداشتم!! يعني ميشنيدم ولي برام مهم نبود ببينم چيه،چي کار ميکنه...
تا اينکه يه اس ام اس اشتباه برام اومد!!از طرف مسئول اين طرح که مي خواسته به اعضا خبر بده اشتباها به شماره منم فرستاده!!
بعد که ديد اين جور شد زنگ زد و طرحو توضيح دادوگفت شما هم بياين...گفتم حتما اين اشتباه يه حکمتي داشته!!و اينکه توفيقي باشه توکلاسها شرکت کنم...
سومين جلسه کلاسها رو رفتيم که دوتاي قبليشوچون نمیدونستم نرفته بودم
دیروز هم اولين جلسه تحقيقات بود...
حالا نه ما که تو عمرمون يه تحقيق درست حسابي نکرده بوديم نه ديگه اينجور...
انستيتو کانسر بيمارستان امام خميني که قطب علمي کشور تو کارهاي پژوهشي در مورد سرطانه...استاد راهنماها همه تو رشته خودشون حرف اول رو ميزنن و حداقل چند تا مقاله بین المللی ارائه کردن...
موضوعات درسه زمينه چشم سرطان وغدد هست...که ما گروه سرطانيم...همه کارشونو با اساتيد راهنما شروع ميکنن... برنامه ريزي شده تا 9ماه آينده گروههامقاله اشون آماده بشه براي ارائه داخل يا خارج کشور...
ولی هدف اصلي اين طرح آماده سازي اين عده دانشجو براي تحقيقات باليني طولاني مدت هست
خیلی وقت میگیره...انرژی میخواد...(هنوز دو روزه شروع شده ساعت ۸شب در اوج خستگی برمیگردیم ![]()
![]()
مخصوصا این ترم، درسهامون که خیلی سنگین وحجیم شده...صبحها بیمارستان...عصرها، کلاس تو دانشگاه...سه هفته یه بار امتحان...این وسطها یزد هم که باید بیایم![]()
![]()
ولی با همه اینا اميد با خدا...
ما میتونیم
حتما هم میتونیم... مثل همیشه دعا یادتون نره![]()
آهان نگفتم کجا؟!!ببخشید!
کنسرت احسان خواجه امیری
خبرهای رسیده از یزد حاکی از اینه که خیلی برنامه قشنگ بوده!!اگه یزدین ونرفتین فردا شب هم هست پاشین برید...مجری هم فرزاد حسنی بوده...
وقتی بابای آدم بگه :چرا بابا نیومدی یزد که بریم کنسرت!!! نشون میده خیلی باید خوب بوده باشه دیگه!! یا بدترش!!مامان آدم زنگ بزنه بگه فردا صبح هر جوریه بلیت بگیر بیا یزد فردا شب هم بریم!!!این دیگه از اون پیشنهادا بودا!!
(کلا خانواده شاد دشتی ها رو دارید!!!
)
به داداشم سپرده بودم کلشو فیلم بگیره...این جوری مستفیض بشیم
خلاصه بد جورالان می خواستم یزد باشم...
یاد یار مهربان آید همی...
مطمئنا از دوستان تجربی فرزانگان کسانی که این شعرو خوندن یاد خانم افضل افتادن...یاد اون نوروزی که همه با هم توی کلاس برای عید جشن گرفتیم وشاد بودیم و حالا...
خانوم افضل الان در بین ما نیستن ولی شعرای کتاب ادبیات سوم دبیرستان با صدای خانوم افضل همیشه یه یادمون می مونه...
روحش قرین رحمت ایزدی...
چند وقت بود ننوشته بودم، نمیخواستم با این خبر بیام... ولی خب رسم نا خوشایند زندگیه و کاریش هم نمیشه کرد...
واقعا هم که چه زود وقت رفتن رسيد....باورم نميشه...
اين چند ماه اين قدر سرم گرم بود که نفهميدم چه طور گذشت...
اون روزاي برفي ...تاسوعا عاشورا...يه ماه تعطيلي علوم پايه...صبح امتحان... اولين روز بيمارستان...روزاي پر هيجان قبل از عيد...اون سفر فوق العاده قم جمکران... يزد...سال تحويل ...روز عيد ...مسافرت شيراز...ديد و بازديدو مهمونيها...جشن يازده فروردين...سيزده به در...
و...
تموم شد...
از شنبه يه آغاز دیگه،با يه دنيا انرژي، شادابي،،سرزندگي...
دوباره کلاس ودرس و دانشگاه و بچه ها... ولي بايد متفاوت باشه!اگه نباشه که ...اگه بخواد تکراري باشه که ...حتي حيف از ثانيه هاي زندگيه که به اين فکر کنيم که اگه زندگي تکراري باشه چي ميشه!!همان بهتر که به جاش سه نقطه بذاريم.
براي سال جديد و شروع دوباره اش هم از خدا می خوایم که بازم مثل همیشه هوامونو داشته باشه و اگه ما براي او بندگي نمی کنیم، او براي ما خدايي کنه...
يا علي
آنهاتو فقط می مانی...
لحظه ای با من باش، تا ابد در دل من
مهمانی...
می خوام تا تاریخ عوض نشده بنویسم!! تا هنوز یازده فروردین هست از جشن یازده فروردین بنویسم اینجوری لطفش بیشتره!!
بازم یه خاطره دیگه،بازم یه مرور دیگه بر تمام اون روزای خوب،بازم دوستای جدید...
بازم یه روز به یاد موندنی دیگه...
این قدر یازده فروردین برام مهم شده که فکر میکنم تحت هر شرایطی امکان نداره نیام... دیدن دوستام و معلمام تو این جشن این قدر برام انرژی بخشه که تا مدتها سرحال وبا روحیه ام...چه قدر دیدن این کار گروهی ،همکاری بچه ها،زحمتهای واقعا بی منتشون لذت بخشه...
امسال هم مثل پارسال انتظامات بودم ولی خب خیلی آرومتر شده بودم!!
برنامه ها :
گروه موسیقی پارسال خیلی بهتر بود... تئاتر پارسال هم چون تقلید ازمعلمها بود و یه خاطره مشترک ،بیشتر از امسال خندیدیم، ولی امشب هم خوب بود...چند تا کلیپی که پخش شد خیلی عالی بود، مخصوصا اون یکیش که از عکسهای هر ورودی و معلمهاشون بود...همه رو منقلب کرد...
قسمت جوایز به زوجین سمپادی هم خیلی جالب بود مخصوصا اون آهنگی که پخش میشد!![]()
تو آنتراک هم که با بچه ها گفتیم وخندیدیم...
چند تا از معلمها ومعاونامون هم اومده بودن که دیگه اوج قسمت هیجانی بود
خانم صالحی:مدیر راهنمایی فرزانگان ـ اولین نفری که از کادر مدرسه شناختیم، هنوز صورت جوان تر از الانشو تو امتحان مرحله دوم تیزهوشان یادمه! چه زود ده سال از اون روز گذشت...
خانم مصطفوی: معاون پیش دانشگاهی ـ چه قدر سال کنکور بهم روحیه میداد،راهنماییم میکرد...صداش همیشه آرامشبخش بود...یه وقتی که دیگه واقعا از درس خوندن خسته میشدم ومی رفتم پیشش همیشه بهم میگفت محبوب اینا درد بی دردیه!!تو هیچیت نیست بازیت میاد، می خوای درس نخونی... همه عمرم مدیونشم...
خانم سمسار:دبیر تاریخ، 6تایی که همیشه با هم بودیم یادم نمیاد سر کلاس تاریخ سر وقت رفته باشیم
همیشه کارمون به دفتر و ضمانت میکشید!!
خانم افشار:دبیر زبان ـ چه قدر مهربون بود کاش کمتر اذیتش کرده بودیم!!
یکی از کسایی که اصلا فکر نمیکرد من حتی دانشگاه،مجاز به انتخاب رشته بشم![]()
خلاصه که امشب عالیییییییییییی بود... حواشی خوبی هم داشت: خبر عروسیه یکی از بچه هامون خوشحالمون کرد ...عکسای با مزه ای گرفتیم که همیشه بمونن... یکی بهم 5000تومن عیدی داد
دستش درد نکنه!!![]()
یازده فروردین امسال هم تموم شد وانصافا هم خوب تموم شد...همه سمپادیها چه دست اندر کار وچه شرکت کننده درد نکنه...خدا قوت...
خدایا بابت همه چیز ممنونم...
به قول یکی از بچه ها از همون بچگی نیشت باز بوده!!![]()

اینجا هم به قول هپی ۲ ژست سخنرانی بهم دست داده!!![]()

اینم که عکاس هندی عکس گرفته!!
فاطمه ديگر فاطمه نيست...
فاطمه ديگر فاطمه نيست... چرا که، سالهاست ميان در وديوار هاي فرتوت اذهان خسته ما محصورشده است.
فاطمه ديگر فاطمه نيست... چرا که، سالهاست لبه تيز سخنهاي ناپاکمان دستانش را دريده است.
فاطمه ديگر فاطمه نيست... چرا که سالهاست دست هاي نا پاک ما براي انتقام سيلي زهرا،بر گوش هر مرد ونامردي سيلي نواخته است.
و فاطمه ديگر فاطمه نيست ...چون ما هنوز فکر ميکنيم که "ث" کوثر را چگونه تلفظ کنيم وما مدتهاست که عادت کرده ايم فقط ياد بگيريم که تلفظ حروف قرآن چيست ودريغ که هيچ گاه نخواستيم که کلمه اي از آن را عمل کنيم.
واکنون فاطمه ديگر فاطمه نيست..........
فاطمه را افسانه اي کرده ايم دور از دسترس ونايافتني ونامش را بر ديوار خانه هايمان چسبانده ايم تا خاطر پاکش فقط چشممان را آزار دهد نه فکر نا پاکمان را!!!
وحال سالهاست که فاطمه ميان ديوار افکارما به خواب رفته است.
واکنون فاطمه ديگر فاطمه نيست..........
همه در همه مراسمهایی که در پایین گفته میشه، دعوتن ولی خب یه عده دعوت ترن!!
1-خانمهای خروجی 84 فرزانگان،ریاضی و تجربی
وعده جمعه صبح، ساعت 10 بوستان طوبی واقع در بلوار مدرس
پیامکی به اکثریت خبر رسید، ولی در هر حال حاضرین به غایبین برسونن!!همه هم بیاین تا دیدنی کنیم!!
منیره، الهه، سمیرا، فرزانه ومهرنازکه به وبلاگم سر میزنید حتما تشریف بیارید چون وبلاگی هم دعوت شدید
2-دانشجویان دانشگاههای علوم پزشکی تهران
اردوی کانون یزدان نوین:
شنبه به مقصد غربالبیز
میدونم این یکی در کل کشور خیلی طرفدار داره!!...
3-فارغ التحصیلان مراکز آموزشی استعدادهای درخشان یزد
چهاردهمین گردهمایی سمپاد، یازده فروردین، سالن هلال احمرساعت 17 تا 21
4-دوستان سمپادی مقیم تهران
اولین پاتوق سمپاد در تهران
چهارشنبه 4 اردیبهشت، ساعت 6، کافی شاپ کاسکو واقع در میدان هفت تیر، حوالی مسجد الجواد(همونجا که پله برقیه هست!!
(پاتوق فکر کنم کم کم جهانی بشه!!
انصافا جاهای دیدنی زیبایی داره...تازه،ده دوازده سال پیش، یه بار رفته بودیم شیراز، بازم اینقدر کیف کردم...
باغ ارم:
خیلی تنوع گل وگیاه داشت...یه عمارت قشنگ هم وسطش بود ... جاتون خالی یه فالوده شیرازی اصل!!هم اونجا... ![]()

من اینجا یه چیزی بگم،من عکسهای خودمو آپلود نکردم،بعد اینجا به یه تناقض رسیدم!! باغ ارمی که ما رفتیم جلوش حوض نبود!!

آهان! این جوری بود!!
مقبره حافظ:بر سر تربت ما گر گذری همت خواه که زیارتکده رندان جهان خواهد بود...
حافظ که معرف حضور هست!!یه دیوان اشعار داره
...ما هم همونجا یه تفالی زدیم:
در آستانه میلاد پیامبر این شعرو به فال نیک گرفتیم(امسال هم بعد از چند سال عید، از محرم وصفر در اومد وبا ربیع الاول مقارن شد(اینم به فال نیک میگیریم...)
سعدی:خیلی شلوغ بود مثل اینکه غزلهای عاشقانه سعدی بیشتر طرفدار داره![]()
دشت ارژن:یه جا تو جاده شیراز _اهواز، اینجا هم قشنگ بود...مرکز خرید هم داشت...
ولی همه اینا یه طرف،تخت جمشید یه طرف...از جاهایی که با دیدنش به ایران وایرانی بودنت افتخار میکنی...گوهر معماری دنیا
راهنماش میگفت:اسکندر مقدونی آتیشش میزنه بعد خودش پشیمون میشه
(خدا لعنتش کنه!!آتیش به قبرش بباره!!)مقبره اردشیر دوم ،سوم و داریوش چندم!!(خب عددشو نمی دونم![]()
هم تو کوههای اطرافش بود
اگه سه شهرو به عنوان عروس شهرای ایران انتخاب کنن ،به نظر من اصفهان شیراز وهمدانه
یزد که جای خود داره
گل سر سبده!!نفسه!! واقعا هم که شهر خود آدم، یه چیز دیگه اس یه وجب خاکشو به دنیا نمیدم...
تا کی؟!.....
تا کی باید در دل گذاشت و هیچ نگفت؟!!...
تا کی باید سطحی نگری آدمها رو دید ودم نزد؟!!...
تا کی باید این حرف، آویزه گوشت باشه: جواب بدی رو با بدی نمیدن!
تا کی باید خوبی کرد وبدی دید؟!!
تا کی باید صادقانه بگی وریاکارانه بشنوی؟!!...
"اگه نمی تونم همه دنیا رو تغییر بدم، قسمت کوچیکی از اونو که میتونم...خودم رو..."
ولی تغییر دادن فقط خودت،بدون تغییر بقیه آدمها،بدون اینکه حتی اونا معنای این پروازو بفهمن خیلی سخته...آدمو از پا در میاره...
یه جاهایی خلاف جریان آب حرکت کردن،حتی اگه مطمئن باشی جهت تو درسته، برات خیلی گرون تموم میشه...باید مثل خودشون باشی تا باورت کنن...
اللهم اشرح لی صدری...
خدایا بهمون صبر بده...
صبر بده تا تحمل کنیم چیزهایی که میشنویم ... تا تحمل کینم چیزهایی که میبینیم...
توان بده،تا بشنویم و علی وار بگذریم... تا ببینیم ومحمد گونه ببخشیم...
قدرت بده تا فاطمه وار زندگی کنیم...
لذت تغییر تو اون قسمت کوچیکه دنیا روبهمون بچشون تا بفهمیم که این کوچکها هم برای خودشان بزرگن...
قرار بود از مسافرت عالی شیراز بنویسم ولی یه چیزایی دل کوچیکمو پرکرد...یعنی یه چند نفری باعث شدن...باید اینا رو میگفتم... ولی خب اونم مینویسم...![]()
بریم یه عرض ارادتی کنیم به لسان الغیب و شیخ اجل،سعدی ![]()
![]()
