تبليغاتX
تو که مست نی ای،طعنه مزن مستان را...

داداشمو دارن ميبرن!! نه !!!نه!!!

هر سال تو ماه اسفند، كاروان هاي راهيان نور براي بازديد از مناطق جنگي راهي جنوب ميشه..

ميگن قشنگه ...خوش ميگذره...ما كه نرفتيم...

امسال از سپاه يزد هم يه سري فرمانده و سرباز ميرن كه مقدمات سفر اين كاروانها رو آماده كنن...

اين مسعود بيچاره ما رو دارن ميبرن اهواز!!

تازه معلوم نيست تا كي؟!!فقط مشخصه كه الان ميرن... حالا كي بر ميگردن ديگه دست خداس

بچه به صورت كاملا مظلومانه و با احترام، از فرمانده شون پرسيده: ببخشيد چند روز طول ميكشه؟

:هر چند روز كه بشه!شما سربازي بايد تا هر وقت بود همراه ما باشي!

فكر كنم اين فرماده وقتي بچه بوده بي ادبانه حرف زده مامانش نزده تو دهنش!!حالا اين جور شده!!

خب يكي نيست به اينا تفهيم كنه بابا اين جووناي مردم كه دارن زير دست شما خدمت ميكنن سربازن نوكر باباتون كه نيستن!!

تازه به چه گناهي سرباز شدن هم معلوم نيست!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386 توسط محبوب

یه ایمیل برام اومده بود ...اینقدر از خوندنش ناراحت شدم...

 يكي از بچه هابراي گروپ وروديمون زده بود...اصلا تا چند ساعت حالم سر جاش نبود...

یعنی هنوز تو این موندم که ممکنه، آدمایی باشن در این حد منفی نگر!! چه طور میشه اینقدر قدر نعمتها رو ندونست... كسي كه اينا رو نوشته بود، قطعا مسئول خواهد بود در برابر تمام آدمهايي كه متنشو  خوندن...حتي اگه فقط يك نفر بين 160نفر از بچه هاي كلاس ما كه ايميل بهشون رسيده بود، يه كم نظرشون در مورد زندگي تغيير كنه... يه كم بي انگيزه بشن براي ادامه راه زندگيشون ...اين آدم مسئوله...بعدا قسمتهايي از اون رو همراه با حرفهاي خودم مي ذارم تو وبلاگم تا هم براي خودم بيشتر ثابت بشه هم بقيه كه زندگي رو خودمون ميسازيم...زندگي دقيقا همون طوري خواهد بود، كه ما اونو ميبينيم... پس چرا مثبت نگاه نكينم؟!!پس چرا از بديهاش به خاطر خوبيهاش نگذريم؟!!حتي اگه نسبت نا خوشي خيلي بيشتر از خوشي باشه...

خيلي مي خواستم ميشد نويسنده  اشو ميديدم ...حرفامو بهش مي زدم ...ميگفتم مطمئن باشه آدمايي هستن كه دقيقا ديدگاه مقابل تو رو دارن... كسايي هستن كه حتي يك در صد حرفاتو قبول ندارن

يا اگه مي پذيرن اصلا توجهي به اين نيمه خالي ليوان ندارن...

خیلی متاسفم... خیلی...براي اون جوون كه تو اين سن به اين پوچي رسيده...براي خودم كه اين جور آدمها دور وبرم هستن وبايد حرفاشونو بشنوم وتحمل كنم... براي ايران و ملتش كه دلشون به اين آينده سازانش خوشه...براي خدا كه بايد حرفهاي اين بنده هاي ناسپاسو بشنوه و بازم مثل هميشه چشم پوشي كنه...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام بهمن 1386 توسط محبوب

من تا يه خداحافظي كرده بودما ![رضایت]!ولي مگه اين دوستا گذاشتن!! در نقش الياس منو اغفال كردن تا دوباره بيام!

حالا خداييش هم تعداد نظرات اون قبلي هر دفعه مثل پتك مي خورد تو سرم!!هر روز مي رفت بالا! حالا خوبه خداحافظي بود، سلام بود چي مي شد!

پس همه با هم پست قبل رو فراموش مي كنيم و ادامه مي ديم![نیشخند]

تولد مامانم يك اسفنده ولي ما ديشب بهش كادوشو داديم...

مادر...اصلا انگار واژه اش هم آرامش بخشه...دنياي مهربوني و از خود گذشتگي... چه قدر هم مظلومن...نازن ...گلن!!اصلا هر چي خوب تو عالمه اين مامانا هستن!...

يه حس با مزه هم هست ،كه همه فكر ميكنن مامان خودشون از همه مامانا بهتره و همه مامانا هم فكر ميكنن كه بچه خودشون از همه بچه ها با مزه تر و قشنگ تره!!(قضيه همون سوسك سياه و پاهاي بلوري بچه اشه!![نیشخند])

اين مامان گرامي ما پرستارن...اين شغل شريف هم كه ميگن يك ساعتش برابر با هفتاد سال عبادته واينا خيلي، واقعا، زياد وبيش از حد!! سخته(اين همه قيد براي درك عمق فاجعه بود!)يكي از بزرگترين معايبش هم شيفتي بودن ونداشتن تعطيلي ثابته(نميشه كه به مريض بگي حالا امروز جمعه اس سكته نكن شما[تشویش]!)

سر كار كه نمي دونيم چه قدر خسته ميشه ولي تو خونه...

از بيمارستان كه مياد دور از جون شما باشه كه ميشنويد!! اين مسعود ومينا خونه رو كردن عينهو باغ وحش!!(حالا خودمم با هاشون هستم ولي خب زشته كه آدم خودش اينا رو بگه!!فعلا كه ريش و قيچي وبلاگ دست خودمونه!! بذار نگيم!![نیشخند])

آخههههههه اين مامانم همين كه مياد، بايد يه خرده جمع وجور كنه تا مسير حركتش به بقيه جاهاي خونه باز بشه![خنده] تا داره اين كارا رو ميكنه ،صدا همه در اومده كه مامان ما گشنمونه!(لحن گفتنش هم كه همه دوستان تجربه دارن!) منم كه اگه ديگه خيلي خانم شده باشم ظرفها رو ميشورم .غذا هم بلدما ولي نمي دونم چرا همه ترجيح ميدن من نپزم!!(سعادت ندارن دست پخت منو بخورن!) خلاصه كه اين مادر ما خيلي زحمت ميكشه...ديگه گفتيم سورپرايزش كنيم...

پريروز من و مسعود رفتيم براش يه چايي ساز(همون تي ميكر) براش خريديم. ولي خب بيشتر پولشو مسعود داد، چون من اصلا نداشتم!...من همه پولهامو تهران خرج ميكنم...فقط اندازه اي ميارم يزد كه اگه احيانا خواستيم يه چيزي براي خودمون بخريم اونم در حد آدامس نه چايي ساز!! پول داشته باشم!

مامان بزرگ وخاله اينا هم با هماهنگي قبلي من وبدون خبر مامانم  اومدن...ديگه كيكي و...

خلاصه جاي همه دوستان خالي بود وبسي خوش گذشت...

خدايا سايه همه پدر مادرا رو بالاي  سر بچه هاشون نگه دار...توفيق خدمتگذاري بهشونو به هممون بده...اگه يه موقع دلشونو ميشكنيم اگه اون بچه اي كه اونا مي خوان نيستيم خودت هدايتمون كن...تو ببخش، دل پدر مادرها هم نازكه ميبخشن...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 توسط محبوب

گرچه دلم نمياد ولي خب چاره اي نيست...يه خداحافظي يك ماهه

16اسفند امتحان جامع علوم پايه دارم (يه امتحان كلي از هرچي تا حالا خونديم ...چون مقطعمون مي خواد عوض بشه يكي ديگه مثل هم چين امتحاني هم وقتي خواستيم انترن بشيم داریم...

يه چيز تو مايه هاي كنكوره ...از يه لحاظهايي سختتر، از جهاتي هم آسونتر...سختيش اينكه حدود 100واحد درسه :فيزيولوژي، ژنتيك، آناتومي، باكتري شناسي، پاتولوژي، جنين شناسي، اپيدميولوژي، تغذيه، فيزيك پزشكي و...

سطح علميش هم كه اصلا قابل قياس نيست...  زيست دبيرستان كجا واينا كجا...

خوبيهاش هم  اين كه مثل كنكور سرنوشت تعيين كن نيست!!!

ديگه اينكه امتحان سراسريه و در تمام دانشگاههاي علوم پزشكي كشور برگزار ميشه، ولي  طراحهاي سوال تو معاونت آموزشي  وزارت بهداشت ودرمان، استادهاي ما هستن! واين خيلي كار بچه هاي ورودي  ما رو راحت ميكنه!!...تازه بعضياشون كه مرام گذاشتن ويه كلاسي تشكيل دادن ومطالب مهم رو..(صداشو در نيارين!)

اهميت امتحان هم از اين بابته كه ترم بعد همه انتخاب بيمارستان دارن، براساس رتبه اين آزمون . بيمارستانهاي بهتر رو كسايي ميتونن انتخاب كنن كه رتبه علوم پايه بهتري آورده باشن... خب پس مهمه ديگه!

يه ماه  هم تعطيلمون كردن براي همين...(چه قدرم كه من ميخونم!!روزي شصت ساعت كه اينترنتم!! يه روز اينجا مهموني، يه روز اونجا... يه روز سخود و...)

ولي نه ديگه مي خوام دختر خوبي بشم واز اين به بعد جبران كنم( ايشالا!)

و نهايتا اينكه اين يه ماه كمتر آپ ميكنم( بايد بگم ببندنم به تخت تا ترك اينترنت كنم) .

پس فعلا باي باي(آخ چه قدر خداحافظي سختهدلم براي همتون تنگ ميشه!! )

 روزاي پايان سال خوبي داشته باشين... ملتمس دعاي خير همه دوستان هستم...

همتم  بدرقه راه كن اي طائر قدس

كه درازست ره مقصد ومن نو سفرم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 توسط محبوب
من متعلق به همتونم

از جمعه می خوام بگم حالا با یه کم تاخیر، عیبی که نداره!

نه یه روز که باید از صبح بشینی درو دیوار خونه رو نگاه کنی تا شب... نه کسی میاد، نه کسی میره، نه جایی ،مهمونی ای، نه اینکه یه روز مثل پریروز...

خودمون که میرفتیم بیرون... داداشمو همکاراش هم میرفتن ده بالا...خانم های همکار هم همراشون بودن ومنم میتونستم برم... سمپادیا هم که میرفتن کوه، خلاصه بین چهارراه تصمیم!!، گیر کرده بودم (حالا یکی از اون راههاش هم  همون که مثل بقیه روزا بشینم تو خونه و درو دیوارو نگاه کنم دیگه...) 

جاتون خالی رفتیم سخوید(همون سخد خودمون)خیلی خوش گذشت همه هم بودیم: داییها(اون ساکن تهرانه هم یزد بود)خاله ام ... عمه مامانم اینا از تهران آومده بودن...یه عالمه بودیم!

مامان بزرگم هم برای صبحانه یه کله پاچه توپ!! درست کرده بود...ناهارم آورده بودن ولی دیگه برف و بوران شد اومدیم یزد خونه مامان بزرگم خوردیم(چه قدر از خوراکیها گفتم خب یکی از مهمترین قسمتهاشه دیگه! تازه اونجا باقالی و لبو هم خوردیم)

زیاد برف بازی نکردیم هیچ کس هم با من نیومد بریم بالا سر بخوریم (خیلی خطرناکه ولی آدم باید ریسک پذیر باشه!! بابام می گفتن خودت برو ولی خب نمیشد که!!)

عصر که برگشتیم هم همه خونه دختر خاله مامانم دعوت بودیم به صرف شولی(اوپرک!!)اونجا هم خیلی کیفید(همون کیف داد) شب هم همه اومدن خونه ما!!

خلاصه خوش گذشت و الحمدلله واینا...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 توسط محبوب
امروز تولد داداشم بودکادو هم هنوز هیچی براش نخریدم اصلا نمی دونم چی بخرم...چیزی خریدن برای این پسرا سخته کلا رو۴-۵ قلم میشه فکرکرد...پیراهن...شلوار...کفش...ساعت...عطر...

یادمه پارسال تهران بودم براش یه کراوات!!خریدم چه قدر با بچه ها سرش خندیدیم هفت هشت تا به هم افتاده بودیم آخرشم نتونستیم ببندیمش هر کسی یه مدل گره از خودش در می اورد یکی مثل شال گردن مینداخت دور گردنش!!

من وداداشم فقط یه سال ودو ماه فرقمونه!بچگیمون با هم گذشته... هم بازی بودیم چه قدر الان یاد اون روزا میکنیم ...البته دعوا هم میکردیم بیشتر من میزدمش(نه!! نه!!روحیه ام خیلی لطیفه یه موقع هایی برای تربیتش لازم بود!!) ولی خب اونم بد جور موهامو میکشید دیگه یه چند سال که گذشت زور اون بیشتر شد. به اندازه کافی هم که تربیت شده بود!!دیگه رفتارهای خشنو گذاشتیم کنار(چون دیگه حریفش نبودم... بیشتر میخوردم)

مدرسه هامون یکی بود خدا رحمی به مامانم کرده بود که شیفتهامون برعکس بود اون میومد من باید میرفتم ...

یه دوچرخه داشت وسیله نقلیه امون بود تازه دوستای منم که میومدن خونمون سه تایی میشستیم رو این چرخه دوستمو میبردیم خونشون!!یکی از دوستام که دیگه همش خونه ما بود سه تایی زود مشقامونو می نوشتیم بعدبا پوست پرتقال وسط بازی میکردیم!!آخرشب با همون دوچرخه میبردیمش خونه!!

دیگه من که اومدم فرزانگان خونمون هم عوض کردیم ۸-۹سال از دوستم بی خبر بودم تا اینکه پیداش کردم یه روز اومد خونمون دم رفتنش مسعود رسید یه دفعه سه تایی یادمون اون روزا افتاد...اون دوچرخه... وسط بازی...مشق... اما حالا بزرگ شده بودیم... چه قدر فرق کرده بودیم ...امسال تولد بیست سالگی اون بود وبیست ویک سالگی من...

دلم برای دنیای صاف وبی آلایش بچگیم تنگ شد...

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم بهمن 1386 توسط محبوب
این یکی رو قصد نداشتم بنویسم دیگه پیش اومد...امشب که اومدم به وبلاگم سر زدم زیاد بهم خوش نگذشت نمی دونم چرا ؟ یکیش که حتما به خاطر این بود که خالم نیومده بود نظر بده!خاله کجاییییییییییییی؟!!چرا نیومدی؟نمی گی من دلم تنگ میشه!!خیلی بدی بد !بد! بد! بقیه اشم نمیشه گفت دیگه آدم هر چی تو دلشه که نمیشه تو یه جای عمومی بگه!!

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم بهمن 1386 توسط محبوب

این پستا مخوام یزی بنویسم هر جاش دیدد مشه کلمه اصیل تر هش برم بگد.دیه سروبرشم نملم خودتون تا میتوند یزی بوخوند!

از شیرینی  این لهجه خو دیه هممون میدونم .من خو خودم کسی که یزی گف مزنه اقه خشمه گوش دم!!فک مکنم بقیه هم همین طرن!خاطیری دوستام هی برم مگن  یخدک یزی گف بزن هی باسی بگم بابا بلا ولا بلد نیستم دوباره فرداش یتا دیه اشون میا مگه!

من یتا از دایی هام تهران زندگی مکنه و حسابدار دانشگاه مالک اشتره ...اووخ مگه  که تو دانشگام همین طر یزی غلیظ حرف مزنم تازه مگه اقه همه خوششون میا و اصش یه وقتایی همکاراش میان اتاقش مگن مونده شدم و دلون گرفته اومدم با تو حرف بزنم بر دل در رم!!!

حالا زنداییم مگفت برش مگم یزی گف مزنی یزن دیه اصطلاحات یزی نگوخب نمفهمن چی چی میگی!

یه بار مثی که بچه داییم شب فیلم وحشتناک می بینه (این فیلمای ماه رمضون بود مداد یهو تو صورت یارو آتیش در میومد واینا) نصف شو تو خواب ور میخیزه و وی سر مده!!این خان دایی ماهم فرداش بر همکارش (که اتفاقنم از این خانمای سانتال مانتال تهرانی بوده)مگفته که هان پسرم دیشب تو خواب وی سر مداده !!این بنده خدا هم مگفته "ببخشید آقای رحیمی گل پسرتون دیشب تو خواب چی کار میکرده؟"خب بد بخت نفهمیده بوده چی چی مگه و وی سر دادن یعنی چه!

یا مثلا دوستای من تابستونی اومده بودن یزد مخواستن تاکسی سوار شن ساکم داشتن حالا این راننده هم ملاحظه نمکرده اینا یزی نیستن ممکنه نفهمن مگفته ساکاتونا بلد تو کشتون!!اینا بعدش از من میپرسیدن این یعنی چه!

قضیه اینم را خو دارد که یر یزیه مگن ق را با تشدید بگو خفه مشه!!

حالا بچه ها بر منم مگن ق را سف میگی و همیشه سرم بر میارن که میگی "واققققققعا که"

حالا خداییش نوشتاری خوب مینویسم دیگه ولی خیلی سخت بود نیم ساعته دارم تایپ میکنم...

خوب و خش باشد!!


نوشته شده در تاريخ شنبه ششم بهمن 1386 توسط محبوب

اگر یک مرد هستید و دوست دارید عشقتان همیشه ازشما و رابطه تان راضی و خشنود باشد.

.

.

.

.

.

.

.

باید در زندگی او چنین آدمی باشید :

.

.

یک دوست

یک همدم

یک عشق

یک پدر

یک برادر

یک رئیس

یک نجار

یک برقکار

یک لوله کش

یک مکانیک

یک دکتر

یک طراح

یک روانپزشک

یک رونکاو  

یک شنونده خوب

یک برنامه ریز خوب

یک آدم تمیز

با احساس

ورزشکار

گرم

دلسوز

شجاع

باهوش

بامزه

خلاق

قوی

رقیق القلب

همدرد

پرتحمل

آینده نگر

بلندپرواز

لایق

قابل اعتماد

راستگو

قابل اتکا

و  

.

.

.

.

و این نکات را هرگز فراموش نکنید :

.

.

مدام از او تعریف کنید

عاشق خرید کردن باشید

صادق باشید

پول تان از پارو بالا بره

و به دخترهای دیگه هم نگاه نکنید!!

.

.

.

.

و در عین حال شما باید :

.

.

.

تمام توجه تان را به او معطوف کنید و اصلا توقع همین رفتار را از او نداشته باشید

زمان زیادی را به او اختصاص بدهید،

.

.

.

و تاکید می کنم که این سه چیز را هرگز فراموش نکنید:

.

.

تولدش را

سالگردهای مشترکتان را

و قرار ملاقات هایی که می گذاره

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

و حالا خانم های محترم چه طور می توانند یک مرد را خوشحال کنند :

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

فقط دست از سرش بردارید و تنهایش بگذارید!!

 

 این مطلب تو وبلاگ یکی از هم کلاسیهام بود خوشم اومد گفتم بذارم اینجا البته با یه کم ویرایش جالب بود نه؟!!حالا شاید یه کم اغراق آمیز بود بود تا یه حدی این تفاوتها هست دیگه موافقین؟!!

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم بهمن 1386 توسط محبوب
به توصیه یکی از اقوام (خیلی تابلو بود کیه نه؟!!)مطلب مفید علمی هم تو وبلاگم میذارم ولی از مطالب کپی پستی خوشم نمیاد دوست دارم پویا باشه! می خوام از دل بر بیاد که بر دل بشینه!!

در مورد هرم غذایی چی شنیدین؟ هرم غذایی به ما نسبت انواع غذاهایی رو نشون میده که در طول روز باید مصرف بشه

 

خیلی از بیماریها به خاطر به هم خوردن این نسبته ودر نتجه کمبود یه چیزه مثلا افزایش خواب یا خستگی زود هنگام یه علت عمده اش آنمیه(کم خونی)آمارها نشون میده هشتاد درصد زنان و دختران ایرانی آنمی ناشی از فقر آهن دارن!(آمار یه چیزی بالاتر از افتضاحه!!)

با یه چند کار ساده میتونیم کیفیت زندگیمونو بالا ببریم ... مخصوصا تو پیری!! حالا جوونیم کلسیم وآهنمون کم وزیاد بشه توفیری نداره ولی بعدش که پوکی استخوان گرفتیم نوه امون باید دستمونو بگیره راه ببره...

حالا چند تا توصیه کاربردی:(ولی نه اون کاربردی ای که این کارشناسای تغذیه میان تو تلویزیون میگن!!یه چیزایی میگن انگار اصلا حالیشون نیست نصف مردم کشور زیر خط فقرن(حالا یه درصدی!! دقیق نمی دونم!) یا مثلا میشینه میگه :بینندگان عزیز توجه داشته باشن بعد از غذا حتما مفداری آناناس میل کنن!!دیگه همه میدونن اینا خوبه حالا مثلا هر روز ظهر آناناسم کجا بوده؟!!!

صبحانه سالم نه تنها باعث افزايش انرژي و بازشدن فكر و ذهـن ميـگردد، بـلـكه مـوجب انتخاب و مصرف مناسب وعده هاي غذايي ديگر در ادامه روز توسط شما خواهد شد

سعي كنيد حداقل 4 ساعت قبل از خواب اقدام به خـوردن غذا نـموده و چنانچه پيش از خواب احساس گرسنگي كرديد مقداري ميوه جات تازه مصرف نماييد.(۴ساعت یه خرده سخته ولی حالا هر چه قدر شد!)

 دفـعـه بـعـد سـعـي كنـيد غـذاي خود را آهسته تر بخوريد زمان شروع غذا تقريبا 20 دقيقه طول ميـكشد كه علائم سيري به مغز برسند بنابراين اگر شما ظرف 5 يا  6 دقيقه غذاي خود را تمام كنيد، مغز فرصتي پيدا نمي كند كه به بدنتان بگويد كه سير شده ايد و اين باعث زياده خوري و پر كردن معده بيش از مقدار مورد نياز خواهد گرديد.وای وای!!

۸ تا ۱۰ليـوان در طول روز بنوشید(استاد تغذیه امون اینا رو میگفت بعد من پیش خودم میگفتم حالا دیگه آب خوردنم چیزیه که بهمون بگی خب میخوریم دیگه!! بعد که فکر کردم دیدم واقعا روزی ۸ لیوان نمیخوریم پس باید حتی اینو هم بهمون بگن!!)

قبل وبعدغذا نوشیدنی کافئین دار ننوشید مخصوصا غذاهایی مثل عدس چون  کافئین مانع جذب پروتئین گیاهی میشه(بالاخره من موفق شذم این عادت رو تو خونمون ترک بدم که پشت سر ناهاروشام چایی نخورن!!شما هم میتونین امتحان کنین!!)

منتظر ادامه مطالب باشید...                                                                               

دکتر محبوبه دشتی!!

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم بهمن 1386 توسط محبوب
دیوارهای دنیابلند است ومن گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار،مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد، به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود. گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار... آن طرف حیاط خانه خداست...وآن وقت هی در میزنم، در می زنم، در میزنم و میگویم دلم افتاده توی حیاط خانه شما میشود دلم را پس بدهید...

کسی جوابم را نمی دهد. کسی در را برایم باز نمیکند. اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار. همین!ومن این بازی را ادامه میدهم ...همین که دلم پرت میشود این طرف دیوار همین که ...من این را ادامه می دهم .آنقدر دلم راپرت میکنم تا خسته شوند تا آن در را باز کنند وبگویند:بیا خودت دلت را بردار و برو...آن وقت من میروم ودیگرهم بر نمیگردم من این بازی را ادامه میدهم...

توي تيم جزوه نويسي وروديمون يه سنت قشنگ هست و اون اينكه آخر و وسطای  هر جزوه يه داستان يا شعر مينويسن براي من كه خيلي جالبه! روزايي كه پخش جزوه داريم قبل از اينكه ببينم جزوه چه درسيه وبراي كدوم استاده آخرشو ميبينم... جزوه هایی هم که من باید بنویسم بیشتر از اینکه رو بار علمیش وقت بذارم رو این قسمتش میذارم!!! یه موقع هايي كه ديگه استادها هم خوش سليقگي ميكنن و وقتي بچه ها جزوه ها رو براي ويرايش بهشون ميدن اونا هم يه چيزي مينويسن اين مطلب هم از همون منبعه!! 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم بهمن 1386 توسط محبوب
آرشيو مطالب

آمار وبلاگ

تعداد بازدیدهای این وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان



Blog Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس