اكنون حسین حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسلها، در همه جنگها و در همه جهادها، در همه صحنههای زمین و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسلها و عصرها بعثت كند.
و تو، و من، ما باید بر مصیبت خویش بگرییم كه
حضور نداریم!!!
ای آموزگار بزرگ شهادت!
بیفکن
جاری ساز
و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان
سرد و فسرده ما ببخش.
ای که « مرگ سرخ » را برگزیدی تا عاشقانت را از «
مرگ سیاه » برهانی
تا با قطره خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی رار به
طپش آری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی و
بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی !
...« ایمان ما», « ملت ما»,« تاریخ فردای ما»,« کالبد
زمان ما» به« خون تو» محتاج است...
خیلی قشنگ بودن نه؟!!دکتر شریتعیه دیگه!!
ولی خب حالا من که هنوز خودم رانندگی نکردم و از زیر گذرش رد شم اما احتمالا خیلی کیف میده با سرعت ۱۲۰تا از این ورش بری پایین از اون ور بیا بالا
امشب یکی از دوستام که اصفهانیه برام یه پیامک!!!فرستاد:
حسین بیشتر از آب تشنه عدالت بود افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان ميدهندوبزرگترين دردش را بي آبي مي نمايند!
خيلي پر محتوا بود...اينو بايد به بعضي مداحها وسخنرانها گفت هدف بعضيشون فقط اينه كه اشك مردمو در بيارن حالا به هر قيمتي...هر خرافه ودروغي...
يا يه چيزايي ميگن كه انصافاً در شان اهالی کربلا نیست یعنی واقعاًنمیدونن در قبال حرفایی که میزنن مسئولن؟!!
پارسال یه مراسم رفته بودیم مداح یه حرفهایی میزد که هنوز که یادم میاد خجالت میکشم!!!
نمی دونم با چه رویی در مورد اهل بیت امام حسین این حرفها رو میزد!!
یا مثلاً سخنرانهایی که تو ماه محرم برای این جور برنامه ها می آن از احکام نماز میگن!!آخه این قدر بی مناسبت!!یکی بهشون بگه آخه نماز بی معرفت میخواد انسانو کجا برسونه ؟!!
دیگه اگه تو محرم از آزاده بودن حسین نگین پس کی؟!!اگه تو محرم زینب رو نشناسونیین دیگه کی؟!!
خودم دیدم کسی رو که تو محرم مشکی می پوشه بعد میگفت امام حسین برای حکومت جنگید دیگه؟!!!
حکومت؟!!جنگ؟!!امام حسین؟!!!چه قدر این کلمات تضاد دارن!!!
مسئول تغییر این افکارکیه؟!!
ولی با همه اینا یا امام حسین خودت میدونی که نیتمون چیه ...برای هدایت هممون دعاکن
یا امام حسین می دونی که اونایی که مشکی می پوشن همه به عشق تو حتی اگه فکر کنن به خاطر حکومت جنگیدی پس برای بیراهه نرفتشون خودت واسطه شو...
الهی آمین
اینم یه دعای قشنگ ازدکتر شریعتی:
خدايا !
رحمتی عطا کن تا ايمان ، نام و نان برايم نياورد
قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم
تا از آن ها باشم که پول دنیا را می گيرند و برای دين کار می کنند
نه از آن ها که پول دين را می گيرند و برای دنيا کار می کنند !
اگه تا ده سال ديگه سكته كنم بميرم به خاطره ديشبه!!!![]()
براي اين چهارشنبه كه اصلا بليت قطار نبوده اولين پرواز خالي هم براي جمعه صبح بوده حتي ليست انتظارها هم بسته بود اتوبوس هم كه تو اين هوا و با اين وضعيت جاده ها همون بهتر كه نياي!...
ديگه از يزد با پارتي بليت قطارجور كردن وبا پست فرستادن
حالا اين بليتي كه اين همه با خون دل به دستم رسيده براي ساعت 20/10شب بود من ساعت 15/10هنوز تو ماشين بودم و يه خيابون مونده بود به راه آهن!!!ترافيك فوق العاده سنگين بود دسته هاي عزاداري خيابونا رو بسته بودن بازم راننده آژانس وارد بود از جاهاي خلوت اومد.
ديگه تقريبا مطمئن بودم كه نميرسم
چون تا مي اومدم تو سالن و كنترل بليت ميشدم واون همه پله رو ميومدم پائين تا دم قطار حتما از ده وبيست ميگذشت ...
ديگه اين قدر دعا كردم و 14معصومو به جد وآبادشون قسم دادم!!![]()
اين جور موقع ها آدم سرعت عملش هم ميره بالا... دم گيتها هم خيلي شلوغ بود قطار 6 كرمان هنوز حركت نكرده بود بيچاره مسافراش سر گردون بودن ...خدا خير مسئول كنترل بليت بده ديد دارم ميمونم گفت بيا برو ديگه نمي خواد
قطار يزدو كه ديدم باورم نميشد!!!همه درا رو بسته بودن از واگن آخر سوار شدم اين همه راهو تا واگن يك رفتم ولي اصلا مهم نبود اين مهم بود كه الان سوار قطاربودم .ميتونستم باهاش بيام يزد!!![]()
صبح ديگه مامان وبابام اومدن دنبالم مستقيم رفتيم خونه مامان بزرگم ديداري تازه كرديم.
يه سر اومديم خونه وسيله هامو گذاشتم و بعدش رفتيم خونه خالم كلي گفتيم وخنديديم
بعد از ظهري هم که 5شنبه بود رفتيم براي اهل قبور(مامان بزرگ مامانم ) فاتحه اي خونديم من كه 4تا مامان بزرگ بابابزرگامو دارم خدا حفظشون كنه 120ساله بشن
شب هم باز منزل مادر بزرگ دعوتيم... برم دايي ها وزنداييهاو بچه هاشونوببينم(چهار پنچ تا هستن همه رنج سني زير ده سال!!ملت پسر و دختر دايي و خاله دارن ماهم داريم بايد سوغاتي براشون كتاب حسني نگو بلابگو و شنگول منگول بيارم !!!تازه بعدشم بشينم براشون بخونم!!)
دلم برای شهر هم تنگ شده
...قبل از اینکه دانشجوی اینجا بشم همه چیز شهر برام عادی بود از حرف کسایی که می گفتن دلشون برای شهرشون تنگ میشه تعجب می کردم یادمه می گفتم مثلا آدم دلش برای چی یزد تنگ بشه؟!!!مثلا دو تا پارکی که داره!!خیابونای خلوتش!!و...
ولی الان میبینم دلم برای همون پارک هفته تیرش هم تنگ میشه... راه رفتن تو یه وجب خیابون کاشانیش حسی بهم میده که پیاده روی کل خیابون ولیعصر نداره!!دلم برای آفتاب تندش یه ذره میشه ...هروقت یادش میفتم یاد شعر عصار هم میفتم:
وطن یعنی گذشته حال فردا وطن یعنی تمام سهم یک ملت ز دنیا
حالا که یه ذره دور شدم ولی هر جای دنیا که برم بر میگردم تو همین یزد خودمون...
الانم برای تاسوعا عاشورا میام مراسمهای اینجا هم خوبه اینجا هم هیئت سینه زنی هست ولی هیچی هیئتهای یزد نمیشه اونم فهادان...مسجد دانشگاه تهران هم برنامه داره...مداحی حاج سعید حدادیان.. سخنرانی های آقای قرائتی.. حجت الاسلام پناهیان.. ولی من مسجد شاهزاده فاضل خودمون ومصلای عتیق و سید جعفر و...ترجیح میدم
سرمای خیلی بدی هم خوردم بیام یه ذره مامانم تیمارم کنه![]()
سلامتی تاج زیباییست بر سر افراد که فقط بیماران می توانند آن را ببینند!!!
شکر گذار سلامتیمون باشیم که کوچکترین دردی زندگیمونو مختل میکنه همون زندگی ای که براش چه کارا که نمی کنیم ولی غافلیم که به هیچی بند نیست...
ای زینب...ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت،زنان ملت ما،اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان میافکند،به تو محتاجند...برآشوب تا در خویش برآشوبند ودر برابر این طوفان برباد دهنده ایستادن را بیاموزند...
ای رسالت حسین بر دوش،ای که از کربلا میایی مگو که بر شما چه گذشت،
مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی،
مگو که خداوند آن روز عزیز ترین و رشکوه ترین ارزش ها و عظمت هایی را که آفریده است یک جا به نمایش در آورد و بر فرشتگان عرضه کرد تا بدانند چرا می بایست بر آدم سجده می کردند؟..
مگو که آنجا چه بر شما رفت،
ما همه را میدانیم همه را شنیده ایم
اما بگو که ما چه کنیم؟!! لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم...دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو بازگو کنیم
ای دختر علی...ای قافله سالار کاروان اسیران
مارا نیز در پی این قافله با خود ببر!
امروز یه امتحان عملی میکروسکوپ فوق العاده پر استرس داشتیم ...تازه من که آدم ریلکسی ام و از لحظات قبل از امتحان وتلاش بچه ها کلی کیف میکنم(وحرص بچه هایی که استرس دارن رو در میارم
)...ولی این یکی دیگه خودمم قاطی اونا شدم
این شرایط امتحان اضطراب آوره...همه تو یه سالن قرنطینه میشن... موبایلها رو تحویل می گیرن... گروه گروه میرن امتحان میدن خود امتحان هم تایمیه اونم چه قدر؟؟مثلا ۳۰ثانیه!!بعد یه زنگ خورده میشه باید هرکس جاشو عوض کنه من که همیشه میگم مثل این مسابقه تلوزیونیها میمونه
دلم برا این مسئولهای امتحان میسوزه با وجود این همه تدابیر آخرش سوالها لو میره بالاخره چند تا آدم ریسک پذیر همیشه تو کلاس هستن (خدا نگهشون داره
)که موبایلشونو تحویل نمیدن و...
الانم دارم میرم خونه مامان بزرگم خیلی وقته نرفتم آخرین بار ماه پیش که تولد پسر عمه ام بود رفتم
تازه عمو هاوعمه هام هم اونجان و اونا رو هم میبینم
این امتحان هم تموم شد ولی خداییش خیلی سخت بود!!شونصد تابیماری و علل و درمان وتشخیص و... استادها هم که دیگه کم نذاشته بودن! انگار می خواستن المپیاد بگیرن!!
یه چیز دیگه هم که باعث شده امروز خیلی خوشحال باشم این که مامان وبابام دارن میان تهران!
آاااااااخ جون! چون من دیگه تو امتحانه و نمیتونم برم یزد.
مهمونیش رو تو یه سالن گرفته که یه کم هم از ما دوره ،میدان آژرانتین،ولی این اصلا دلیل نمیشه که ماها نریم!
این دوستم ۴ بار رفته حج عمره
این بارم که دیگه حاج خانم شد،اون وقت من...نمی دونم چرا قسمت من نمیشه...خیلی می خواستم عمره دانشجویی امسال اسمم در بیاد ولی نیومد![]()
از اولی که اومدم دانشگاه هر سال ثبت نام کردم... جالبیش هم اینه که اسم کسایی در میاد که آدم تعجب میکنه!!!
مثلا یکی از پسرای کلاسمون... به قول خودش دفعه اولش بوده اسم مینوشته و همین جوری هم نوشته!!وقتی بهش میگفتم من خیلی می خواستم برم میگفت اگه میشد جابه جا کرد، خانم دشتی من میگفتم شما به جام برین... اون موقع که بهش گفتم:نه شما رو طلبیدن وحتما ما لیاقت نداشتیم واینا ولی بعدش تو دلم می گفتم آخه چرا اسم کسی در میاد که قدرشو نمیدونه!! که اگه در نمیومد هم براش مهم نبود...
یا مثلا یکی دخترای کلاسمون که با یکی از پسرای کلاسمون ازدواج کرده(اولین و فعلا تنها زوج ورودیمون!!)
میگه من میخوام با شوهرم با هم بریم مکه. اون وقت هر سال همین طوری ثبت نام میکنه... هر سال هم اسمش در میاد!!!
ولی خب عیبی نداره... اینقدر منتظر میمونم و اینقدر تو قنوت نمازم میگم:" اللهم الرزقنی حج بیتک الحرام "تا بالاخره یه روزی هم قسمت ما بشه تو مسجدالحرام نماز بخونیم...الهی آمین
خدایا تقدیرمان را چنان بنویس که آنچه تو دیر می خواهی زود نخواهیم...
(راستی !بچه هاو آژانس الان منتظرمم که بریم. جاتونو بسیار خالی میکنم
)
محرم...
محرم حکایت انسانهاییست که در تاریکی جهل خویش ماندگار بودند و کسی می باید، تا آینده ای روشن را برایشان نوید دهد...
محرم حکایت درد است ،درد مسلمانی انسانهایی که پیشانی بر مهر ساییدند، اما بویی از طراوت عبادت نبردند وکسی می باید، آنها را در پناه خدایی برد که لبریز از رحمت است خدایی که سرشار از مهربانیست...
محرم حکایت اسلامیست که گرفتار تفکرات سطحی شده بود وکسی می باید، آن را از این منجلاب برای آیندگان بیرون کشد...
محرم حکایت انسانهاییست که روی صبر را سفید کردند و در اوج آسمان عزت پرواز کردند و با افتخار به این عزت جان خویش را برای حفظ آن فدا کردند...
و محرم فرصتیست برای ما تا پلی زنیم بین خود وکسی که آیینه تمام نمای مظلومیت است، پلی به رنگ سبز توسل...
این متن رو پارسال برای مجله ورودیمون نوشتم که اون شماره اش تو محرم چاپ میشد صفحه آرای مجله هم که از دوستای خودم بود یه عکس و حاشیه زیبا براش گذاشت و صفحه خیلی قشنگی شد...
امتحان امروزمون که هیچی... تعطیل شد ...امشب می خواستم بیام یزد ولی تمام راهها بسته است همه پروازها هم کنسله... امن تر از همه قطار بود که اونم قطار دیشب تهران- یزد ساعت ۸ شب راه افتاده باید ساعت ۴ صبح میرسیده ولی الان که من دارم مینویسم هنوز نرسیده!!!!
یعنی بیش از ۱۴ ساعت تاخیرتا این لحظه!!بد بختها تو برف گیر کرده بودن وسط بیابون نه راه پس داشتن نه پیش!خلاصه که ما هم گفتیم نیایم بهتره . بلیتمو که تو این سرما وبرف رفته بودم گرفته بودم دوباره تو همین سرما وبرف!! رفتم پس دادم![]()
حالا به همه اینا هوای فوق العاده سردو یخ بستن خیابونا و لیز خوردنای پی در پی
هم اضافه کنین
ولی خب همش از بدی گفتم خوبی هم داشت دیشب خیلی خوش گذشت امتحانه که پیچیده شده بود ودقیقا همون حسی رو به هممون داد که وقتی کلاس اول بودیم کتبی ریاضیمون لغو میشد
با بچه ها کلی برف بازی کردیم آدم برفی ساختیم شب برفی به یاد ماندنی ای گذراندیم
خدایا شکرت
تو مكن !
تو را تكذيب می كنند،
آرام باش !
تو را می ستايند ،
فريب مخور!
تو را نكوهش می كنند ،
شكوه مكن !
مردم شهر از تو بد می گويند ،
اندوهگين مشو!
همه مردم تو را نيك می خوانند،
مسرور مباش !
آن گاه :
...از ما خواهی بود...
امام محمد باقر
گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتي اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
ما که رندیم و گدا، دیر مُغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذرا ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله بی انصافیست
طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس
از دیشب یه برف سنگین شروع شده همین جورم داره میاد...
چه قدر روزای برفی پر انرژی ان!!یکی از قشنگترین نعمتهای خداس..
در پی این برف تصمیمیدیم!!بریم توچال با وجود اینکه امتحان داشتیم ...با وجود اینکه همه گفتن تله کابین رو تو این هوا محاله راه بندازن... با وجود اینکه مامان و بابای آدم بگن سرما میخوری تو این فصل امتحانا بچه!!وبا وجود همه چیزای دیگه دلو زدیم به دریا و رفتیم!!
هوا که خیلی سرد بود قندیل شدیم!!ولی تله کابین باز بود تا ایستگاه ۵ رفتیم
وکلا که خیلی خوش گذشت ودیگه اینکه از اعتماد به نفس بچه هایی که با هم رفتیم اونجا خوشم اومد که زیاد با اون حرفا تو دلشون خالی نشد و تونستیم یه روز عالی وپرانرژی قبل از شروع امتحانا داشته باشیم...
کلا روزایی که از یزد میرسم روزای خوبین بچه ها رو میبینی... همه تازه از خونه برگشتن شاد وسرحال با یه عالمه حرف و خاطره... هر کسی از یه گوشه ایران با یه آب وهوایی... یکی ازشمال وهوای ابری وبارون میگه...یکی میگه از یخبندون جاده های تبریزـ تهران وتو راه موندن...یکی از آب وهوای خشک کویر میگه
اینکه چشماش به آسمون خشک شدو یه قطره بارون یا حتی یه ذره ای ابرندید...
خلاصه که تازه شدن دیدار با ۱۶۰تا همکلاسی!!(خودش یه دانشکده اس!!) خیلی لطف داره!
برای خالی نبودن عریضه یه کلاسی هم تشریف فرما شدیم! خیلی هم سخت وبیخود بود!
هنوز نیومده دلم برا یزد وهمون هوای خشکش تنگ شد...![]()
![]()
وقتی میرم اونجا با کامپیوتر خالم و اینترنت رایگان! یه چرخی تو نت میزنم یه خرده هم پذیرایی میشیم!!البته از طرف من!!کلا خوش میگذره فقط نمی دونم این دانشگاه یزد چرا این قدر خلوته حالا امروز شاید چون دیگه آخر ترم بود ولی همیشه همین طوریه!
آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،
آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،
آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،
آنگاه که حتي گوشت را مي بند ي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،
آنگاه که بنده خدا را ناديده مي گيري ،
مي خواهم بدانم
دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟
